...و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری است و من پنداشتماو مرا خواهد بردبه همان کوچه ی رنگین شده از تابستانبه همان خانه ی بی رنگ و ریاو همان لحظه که بی تاب شوماو مرا خواهد بردبه همان سادگی رفتن باداو مرا برد ولی برد ز یاد نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 17:46 توسط مانی| |
و من پنداشتماو مرا خواهد بردبه همان کوچه ی رنگین شده از تابستانبه همان خانه ی بی رنگ و ریاو همان لحظه که بی تاب شوماو مرا خواهد بردبه همان سادگی رفتن باداو مرا برد ولی برد ز یاد نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 17:46 توسط مانی| |
و من پنداشتماو مرا خواهد بردبه همان کوچه ی رنگین شده از تابستانبه همان خانه ی بی رنگ و ریاو همان لحظه که بی تاب شوماو مرا خواهد بردبه همان سادگی رفتن باداو مرا برد
ولی برد ز یاد