الما
...و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری است
پائیز باز رسید... با حس غریبی که منو با خودش به انتها می بره پائیز از راه رسید و با خودش کودکی رو آورد که سالهاست با دستان خودم در نای نای ثانیه های غبار گرفته گذشته مدفونش کردم پائیز با بغض فرو خورده اش.. با رنج هزار ساله اش.. رسید .. می خوام اونو فریاد بزنم می خوام ازش گلایه کنم می خوام اون کودک رو دوباره بیدار کنم تا باز هم خدا رو در آغوش بگیرم و بر روی زانوانش به خواب روم برای همیشه...
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت
20:30 توسط مانی| |
| Design By : Night Skin |


