...و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری است طناب را که محکم کردم قفس داشت در تب می سوخت و آسمان انتظارم رابه سلامتی تمام ثانیه ها وجب می گرفت طناب را که محکم کردم تنهائی گوشه ائی کز کرده بود و مرا می پائید طفلکی آخر نمیدانست که چهار پایه ها هیچ وقت دروغ نمی گویند "مانی" نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:54 توسط مانی| |
طناب را که محکم کردم قفس داشت در تب می سوخت و آسمان انتظارم رابه سلامتی تمام ثانیه ها وجب می گرفت طناب را که محکم کردم تنهائی گوشه ائی کز کرده بود و مرا می پائید طفلکی آخر نمیدانست که چهار پایه ها هیچ وقت دروغ نمی گویند "مانی" نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:54 توسط مانی| |
طناب را که محکم کردم
قفس داشت در تب می سوخت
و آسمان انتظارم رابه سلامتی تمام ثانیه ها وجب می گرفت
تنهائی گوشه ائی کز کرده بود و مرا می پائید
طفلکی آخر نمیدانست
که چهار پایه ها هیچ وقت دروغ نمی گویند
"مانی"