الما
...و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری است
که آشکارا همه در پرده ی کنایت رفت مجال ما همین تنگمایه بود و دریغ که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت در گستره ی افق آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم حس می کنم و می دانم دست می سایم و می ترسم باور می کنم و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد می خواهم آب شوم در گستره ی افق آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود. "مارگوت بیکل" وانسان با نخستین درد... در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم " احمد شاملو "
میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم
کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود
| Design By : Night Skin |


