الما
...و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری است
از دورها ... می آیی و فقط یک چیز یک چیز کوچک در زندگی من جا به جا میشود اینکه دیگر بدون تو در هیچ کجا نیستم! " آنتوان سنت اگزوپری" دانستن اینکه... تن پرنده ها گرم است دانستم که: نیستم آن گاه که عشق طوفانی شد در قلبم دانستم که:ویرانم وآن گاه که..مرگ ندایی شد برای رفتنم دانستم که:بر بادم.. کاش بودی و چراغ نمی خواستم اما نه کاش نبودی و آسوده می مردم چشمهایی که مثل باد همیشه سرگردانند چشمهایی که رویای وارونه ی برکه را باآسمان اشتباه می گیرند و هنوز دوست دارم خطوط استوار چهره ات را ... که لرزان تر از حباب جیوه در مغاکی از فریب می لغزد چگونه گم میشوی که خویش را نمی یابم..
" احمد شاملو"
آن گاه که تولد فردایی شد برای زیستنم
| Design By : Night Skin |


