الما
...و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری است
تاریخ تولدش در هیچ دفتری ثبت نشده بود.کسی هم بخاطر نداشت که اول بار او را کجا دیده است.ولی همه از وقتی یادشان می آمد هر وقت در کارشان گره ای می افتاد به سراغش می رفتند. هر وقت حرف کم می آوردند یا به دلیلی نمی خواستند حرف دلشان را بگویند دست به دامن او می شدند و او هم بی برو برگرد کارشان را راه می انداخت. بالاخره یک روز سه نقطه شاکی شد آخر تا کی باید بار این همه حرف ناگفته را به دوش می کشید... سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند ای روح بیقرار چه بر طالعت گذشت؟ عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند آينه ها و شب پره های مشتاق را به من بده روشنی و شراب را آسمان بلند وکمان گشاده پل پرنده ها و قوس و قزح را به من بده و راه آخرين را در پرده های که می زنی مکرر کن. در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می دارم . در آن دور دست بعيد که رسالت اندام ها پايان می پذيرد و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشيند و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد چنان چون روحی که جسد را در پايان سفر تا به هجوم کرکس ها پايانش وانهد ... در فراسوهای عشق ترا دوست دارم در فراسوهای پرده و رنگ ... در فراسوهای پيکرهايمان با من وعده ديداری بده .... "احمد شاملو" شاید این نامه که بر باد نوشتم بر دوست بر تن باد بماند و به دستش برسد نیمه شبی شاید این درد مدام به سرانجام رسد شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد و تن خونی و رنجور و پر از تاول من راه خود یابد و از حادثه بیرون بشود نیمه شبی شاید این خانه ی بی رونق رویاهایم شاید این کلبه ی تاریک و خموش از سر معجزه ای آینه باران بشود نیمه شبی به دلم می گویم:مدتی هست دعا می خوانم مدتی هست نگاهم به تماشای خداست مدتی هست امیدم به خداوندی اوست نغمه ی اشک مرا گوش خدا می شنود شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام به سر نیشتر خاطره ای باز شود شاید این گریه آرام، فغانی بشود نیمه شبی مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد و من بنده ی رویای زمین قفس جنس قناعت بر او ساخته ام به دلم می گویم...به دلم می گویم و دلم می گوید : همه اینها وعده است همه اینها سخنانیست که من میدانم از برای غم هر روزه ی من می گویی پر از شاید و ای کاش و اگر پر ناباوریند به دلم می گویم: عازم یک سفرم سفری دور به جایی نزدیک سفری از خود من تا به خودم شاید این بار سفر چاره ی کارم بشود شاید این وعده ی بیهوده به جایی برسد نیمه شبی آن روزها رفتند "فروغ فرخ زاد"
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولك
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچكها به يكديگر
آن بام هاي باد بادكهاي بازيگوش
آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
آن روزها رفتند
من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنیها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز
چنین درهم و برهم گفتیم
چیدنیها کم نیست
من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنیها کم نیست
من و تو کم خواندیم
من و توسادهترین شکل سرودن را
در معبر باد
با دهانی بسته واماندیم
| Design By : Night Skin |


