تبليغاتX
الما


الما

...و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری است

کسی نمی داند که آخرین سلامش را چه هنگام خواهد گفت

وآخرین سلامش را چه کسی پاسخ خواهد داد

به این موضوع که فکر می کنم دلم می خواهد وزنه ای به واپسین لحظات زندگیم بیاویزم

و سلامم را طولانی تر از همیشه ادا کنم

و اگر بدانم که این آخرین سلام است گل مریمی خواهم چید و همراه با آن سلام آنرا به تو هدیه خواهم کرد

تویی که آخرین سلامم راپاسخ خواهی داد

بعدها به من بگو که سلامم گرم بود؟و اگر نبود مرا ببخش 

به این خیال خوش بوده ام که بارها تو را خواهم دید

کسی نمی داند که آخرین نگاهش بر چه کسی خواهد نشست

وآخرین نگاهش را چه کسی پاسخ خواهد داد

آخرین عزیز     او که در آشیانه ی چشمم برای همیشه لانه خواهد کرد

اگر بدانم این آخرین نگاه ا ست دیگر چشم از او بر نخواهم گرفت

پس ای عزیزترین و ای کسی که آخرین نگاهم از آن توست ببخش اگر سردی آخرین نگاهم دلت را آزرد

چه کنم که مجال جبران نبود و من غا فل به گمان اینکه باز فرصت هست  به سادگی از کنار آن گذشتم

زندگی در نظرم همچون رودخانه ایست که با سرعت در جریان است و ناگهان در گوشه ای از تابلوی زمان می ایستد

تو که زمان توقف رودخانه عمر مرا شاهد خواهی بود بعدها به من بگو آخرین لحظات آبیم کجا بی رنگ شد

کسی نمی داند که آخرین نگاه و آخرین سلامش را چه هنگام خواهد گفت

پس بیاییم خوب به هم نگاه کنیم و گرم به هم سلام کنیم

شاید که این آخرین  مجال باشد..

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 18:39 توسط مانی| |

گاهی به باران حسودی می کنم

           که اینگونه بی پروا با آغوش گونه هایت

                                        عشقبازی می کند...

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 20:36 توسط مانی| |

بسیار گل که از کف من برده است باد                 

اما من غمین

گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم

من مرگ هیچ عزیزی را  باور نمی کنم...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 12:22 توسط مانی| |

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که از من عاشقتر و مهربانتر باشد             

                                                  برای تو

من تو را به کسی هدیه می دهم

که صدای تو را از هزار فرسنگ راه دور

در خشم در مهربانی  در دلتنگی

در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که راز آفتابگردان و تمام سخاوتهای عاشقانه ی این گل معصوم را بداند

و ترنم دلپذیر هر آهنگ     هر نجوای کوچک

                                       برایش خاطره ای مشترک باشد

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد

که امروز هوای دلت آفتابیست

یا آن دلی که من برایش میمیرم

سرد و بارانی است...

ای بهانه ی زنده بودنم

تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو

باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد

آیا کسی پیدا خواهد شد؟

تو را سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید

و او را که از من  عاشقتر و مهربانتراست

                                                   برای تو

هزار بار خواهم بوسید... 

                                 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 12:1 توسط مانی| |

اگر می آمدی با من...
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 19:33 توسط مانی| |

مرحوم شد...........
نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 19:51 توسط مانی| |


Design By : Night Skin