|
چه رازی در این دقایق نهفته است که هفته ها از روزها تندتر می گذرد؟ + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 18:48 توسط مانی |
نخستین دیوار با اشک تو جوانه زد و آنقدر در تنهائی ام پدر شد که امروز همه ی دنیا اتاق من است و زمین،رختخواب کودکی ام که هر شب دست و پایم از آن بیرون می زند "احسان نجفی" + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 20:22 توسط مانی |
دیوارها مفت می گویند فاصله را خوب می شناسم از نگاه مچاله شده ی کنار ایستگاه تا دوردست دستان تو از تلاش مه آلود خطوط کنار جاده تا نرسیدن مگر نه اینکه عشق در فاصله متولد می شود و در فاصله به ابدیت می پیوندد + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 20:27 توسط مانی |
تنها هنگامی که هستم،جای خالی خودم را احساس می کنم
"مانی" + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 21:59 توسط مانی |
ابرها سر زا می روند
ما باید باران را بزرگ کنیم + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 21:35 توسط مانی |
واژه ها را که پوست می کنم
زیباتر میشوی و من تازه می فهمم که برای سکوت نگفتن کافی نیست در فصل عریانی واژه ها کاغذها بیوه میمیرند و دیگر هیچ فرقی نمی کند که بعد از رسیدن پرانتز را ببندی یا... این روزها کتاب شعر پدربزرگ هم میخواهد از پرنده شروع کند و این را دخترک همسایه که انشایش رابه صد آفرین من نمیفروشد خوب می فهمد واژه ها را که پوست می کنم نزدیکتر میشوی الف ب پ ... تو "مانی" + نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 21:24 توسط مانی |
قفس داشت در تب می سوخت و آسمان انتظارم رابه سلامتی تمام ثانیه ها وجب می گرفت طناب را که محکم کردم تنهائی گوشه ائی کز کرده بود و مرا می پائید طفلکی آخر نمیدانست که چهار پایه ها هیچ وقت دروغ نمی گویند "مانی" + نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 11:54 توسط مانی |
سبز ، زرد ،قرمز
چه فرق میکند وقتی که عینکهای آفتابی اندوه شهر را واژه واژه سیاه می پوشند سبز ، زرد ،قرمز چه فرق میکند وقتی که بازگشت فرزند نامشروع وداع باشد سبز ، زرد ،قرمز چه فرق میکند باور کن چراغها همیشه بهانه می خواهند "مانی" + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 21:8 توسط مانی |
۱،۲،۳ امتحان می کنیم درد و رنج را و به نظاره می نشینیم لبخند را که در قربانگاه لبانم به صلیب می کشند امتحان می کنیم سرگردانی را در پیاده روهای بی شناسنامه شهر و انتظار را وقتی که در بیست سئوالی چشمانم بدنبال آخرین جواب میگردی ۱،۲،۳ امتحان می کنیم "مانی" + نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386 19:6 توسط مانی |
گفتند: من و تو ، ما می شویم من با تو ، تو می شوم و تو ،من می مانی "مانی" + نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385 18:28 توسط مانی |
و من پنداشتم ولی برد ز یاد + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 17:46 توسط مانی |
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش که نماند هیچش الا ،هوس قمار دیگر + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 16:56 توسط مانی |
پائیز است... بغض آسمان می شکند فرشتگان می گریند چه کسی می داند.؟ شاید برای غریبی تو یا تنهائی من.. + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 19:53 توسط مانی |
پائیز باز رسید... با حس غریبی که منو با خودش به انتها می بره پائیز از راه رسید و با خودش کودکی رو آورد که سالهاست با دستان خودم در نای نای ثانیه های غبار گرفته گذشته مدفونش کردم پائیز با بغض فرو خورده اش.. با رنج هزار ساله اش.. رسید .. می خوام اونو فریاد بزنم می خوام ازش گلایه کنم می خوام اون کودک رو دوباره بیدار کنم تا باز هم خدا رو در آغوش بگیرم و بر روی زانوانش به خواب روم برای همیشه... + نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 20:30 توسط مانی |
تو آن آبی که غلامان به کفتران می خورانند
پیش از آنکه خنجر بر گلویشان بنهند... + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 20:50 توسط مانی |
در را باز می گذارم وقتی برو که گنجشک ها و ستاره ها خوابند ... + نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385 20:0 توسط مانی |
بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما به جو باز آمد آب رفته.. ماهی مرده بود اما + نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385 20:7 توسط مانی |
کسی با سکوتش مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد کسی با نگاهش مرا تا درندشت دریای خون برد مرا بازگردان مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان... + نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385 18:58 توسط مانی |
صدای پای تو که می روی و صدای پای مرگ که می آید .... دیگر چیزی نمی شنوم ! + نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385 19:57 توسط مانی |
پس از تو .... مرا باد برد + نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385 20:46 توسط مانی |
الما یک ساله شد + نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385 18:38 توسط مانی |
تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ تو در کدام کرانه،تو از کدام صدف؟ تو در کدام چمن،همره کدام نسیم؟ تو از کدام سبو؟ + نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385 10:27 توسط مانی |
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز میلرزد دلم،دستم باز گوئی در جهان دیگری هستم های ، مخراشی به غفلت گونه ام را تیغ های ،مپریشی صفای زلفکم را دست وآبرویم را نریزی دل ! ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است... " م.امید " + نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 20:43 توسط مانی |
تنهائی من همیشه آغاز می شود ازآن تو این جهان پر رفت و آمد مرا همین کلمات کافیست که همیشه بوی تو را بدهم... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 20:17 توسط مانی |
خسته ام
ازین سرای نا امیدی دیگر دیواری نیست...تا صدای کهنه و ناموزونم را در خود دفن کند مرا در خود بمیراند دیگر زمینی نیست تا شانه هایش نای این گامهای بی سرانحامم را داشته باشد و دیگر نفسی نیست.. تا نام بلندت را در این ظلمت فریاد زند تنها یاد توست که هیچ گاه نمی میرد ای دست نایافتنی... ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری به راستی چه بی تابانه میخواهمت "مانی" + نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 19:33 توسط مانی |
امروز جمعه است
دکترها تعطیل اند ونمی بینند زخمهای تورا که تعطیل بردار نیست میتوانی آنها را گره بزنی کنج چارقدت تا خیال کنند اشرفی است با این اشرفی ها گرد جهان خواهیم گشت جهانی که جمعه ای ندارد مواظب اشرفی ها باش ....مادر + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 10:48 توسط مانی |
در به درتر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید ای تیز خرامان! لنگی ی پای من از ناهمواری راه شما بود احمد شاملو + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 19:7 توسط مانی |
از یک گوشه ی اتاق به گوشه ی دیگر سفر می کند تمام فاصله اش تا من همیشه همینقدر است تنهایی ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 19:5 توسط مانی |
به جز حضور تو ، هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفته ام ... حتی عشق را ! ح.پناهی + نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384 17:5 توسط مانی |
من آن ابرم که می خواهد ببارد
دل تنگم هوای گریه دارد دل تنگم غریب این در و دشت نمی داند کجا سر می گذارد سایه + نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384 10:50 توسط مانی |
|
| ||||||