الما
...و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری است
تو که نیستی تا وقتی عطر مورد علاقه ات را میخرم آنقدر پشت در انتظار بکشم که چشمانم ... که چشمانم را ببندم و تا ده بشمرم تا تو بجای تمام روزهایی که نبودی بشقاب های خالی را کثیف کنی سر فنجانهای غبار گرفته شیره بمالی و به اندازه ی یک عمر در تختخوابی دو نفره بخوابی تا من ندانم تا یادم برود آنقدر پشت در انتظار کشیده ام که چاقوی قدیمی یادگار پدربزرگ بر شاهرگم بلغزد و باز هم نسل به نسل بچرخد شاید روزی کسی در را باز کند هر چه هستی باش اما تو که نیستی... "مانی" چه رازی در این دقایق نهفته است که هفته ها از روزها تندتر می گذرد؟ نخستین دیوار با اشک تو جوانه زد و آنقدر در تنهائی ام پدر شد که امروز همه ی دنیا اتاق من است و زمین،رختخواب کودکی ام که هر شب دست و پایم از آن بیرون می زند "احسان نجفی" دیوارها مفت می گویند فاصله را خوب می شناسم از نگاه مچاله شده ی کنار ایستگاه تا دوردست دستان تو از تلاش مه آلود خطوط کنار جاده تا نرسیدن مگر نه اینکه عشق در فاصله متولد می شود و در فاصله به ابدیت می پیوندد "مانی" ما باید باران را بزرگ کنیم زیباتر میشوی و من تازه می فهمم که برای سکوت نگفتن کافی نیست در فصل عریانی واژه ها کاغذها بیوه میمیرند و دیگر هیچ فرقی نمی کند که بعد از رسیدن پرانتز را ببندی یا... این روزها کتاب شعر پدربزرگ هم میخواهد از پرنده شروع کند و این را دخترک همسایه که انشایش رابه صد آفرین من نمیفروشد خوب می فهمد واژه ها را که پوست می کنم نزدیکتر میشوی الف ب پ ... تو "مانی" قفس داشت در تب می سوخت و آسمان انتظارم رابه سلامتی تمام ثانیه ها وجب می گرفت طناب را که محکم کردم تنهائی گوشه ائی کز کرده بود و مرا می پائید طفلکی آخر نمیدانست که چهار پایه ها هیچ وقت دروغ نمی گویند "مانی" چه فرق میکند وقتی که عینکهای آفتابی اندوه شهر را واژه واژه سیاه می پوشند سبز ، زرد ،قرمز چه فرق میکند وقتی که بازگشت فرزند نامشروع وداع باشد سبز ، زرد ،قرمز چه فرق میکند باور کن چراغها همیشه بهانه می خواهند "مانی" ۱،۲،۳ امتحان می کنیم درد و رنج را و به نظاره می نشینیم لبخند را که در قربانگاه لبانم به صلیب می کشند امتحان می کنیم سرگردانی را در پیاده روهای بی شناسنامه شهر و انتظار را وقتی که در بیست سئوالی چشمانم بدنبال آخرین جواب میگردی ۱،۲،۳ امتحان می کنیم "مانی" گفتند: من و تو ، ما می شویم من با تو ، تو می شوم و تو ،من می مانی "مانی" و من پنداشتم ولی برد ز یاد که نماند هیچش الا ،هوس قمار دیگر بغض آسمان می شکند فرشتگان می گریند چه کسی می داند.؟ شاید برای غریبی تو یا تنهائی من.. پائیز باز رسید... با حس غریبی که منو با خودش به انتها می بره پائیز از راه رسید و با خودش کودکی رو آورد که سالهاست با دستان خودم در نای نای ثانیه های غبار گرفته گذشته مدفونش کردم پائیز با بغض فرو خورده اش.. با رنج هزار ساله اش.. رسید .. می خوام اونو فریاد بزنم می خوام ازش گلایه کنم می خوام اون کودک رو دوباره بیدار کنم تا باز هم خدا رو در آغوش بگیرم و بر روی زانوانش به خواب روم برای همیشه... پیش از آنکه خنجر بر گلویشان بنهند... در را باز می گذارم وقتی برو که گنجشک ها و ستاره ها خوابند ... به جو باز آمد آب رفته.. ماهی مرده بود اما مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد کسی با نگاهش مرا تا درندشت دریای خون برد مرا بازگردان مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان... صدای پای تو که می روی و صدای پای مرگ که می آید .... دیگر چیزی نمی شنوم !
طناب را که محکم کردم
![]()
![]()
او مرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ و ریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
بوی رفتن می دهی .
| Design By : Night Skin |


